بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

234

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

و اسلاف « 1 » ) او حقوق نيكوخدمتى كه رعايت آن لازم باشد مؤكد داشته‌اند ، همت پادشاهانه بر استخلاص او گماشتن و جناح رحمت بر احوال او « 2 » گسترانيدن و آن جماعت را برين حركت ناواجب ملامتى بواجب فرمودن از مواجب و فرايض است ، و از موجبات ثنا و ثواب جزيل . آخر اين معانى عطف عواطف « 3 » شاهانه را در هزّت « 4 » آورد ، و شفقت و رحمت خسروانه را فرا جنباند ، و بر دست بدر الدين الغ ( و مثال « 5 » ) لالا بيك درين معنى سوى خداوند ملك اسلام عز نصره پيغامى با طول و عرض « 6 » باپلپل و دارچينى صادر شده . خود در ميان تمشيت اين كار صبح « 7 » سعادت از مطالع « 8 » غيب جمال داد ، و بشارت انحلال عقدهء آن « 9 » واقعه و انفصام عروهء آن « 10 » حادثه در رسيد ، و مواسم اقبال بخلاص آن مجلس تازه گشت ، و نواسم راحت مخلصان در تنسم آمد ، و كفى الله المؤمنين القتال ، و خدمتگار كه بسبب « 11 » المام آن تشويش در غرقاب حيرت افتاده بود و در حبايل محنت گرفتار شده « 12 » ديگربار دست در شاخ شادمانى زد ، و از كشاكش دست انديشه گشايش يافته « 13 » و ديدهء دل را « 14 » كه داغ اخلاص دارد بجمال ( كمال اخلاص « 15 » ) مكتحل گردانيد ، و كاننى يعقوب من فرجى « 16 » به * اذعاد من شم القميص بصيرا و الله لوقنع البشير بمهجتى « 17 » * اعطيته و رايت ذاك يسيرا و غرض « 18 » آنكه تا خداوند را محقق باشد كه من خادم در آن باب مقصر نبوده‌ام « 19 » ، و جانب اخلاص و حقوق قديم را نامرّعى نگذاشته « 20 » ، و هرگز بتواند « 21 » بود كه چون من كهترى كه خويشتن را رضيع آن مكارم ( وضيع و وضيع « 22 » )

--> ( 1 ) و اسلاف ( ظ ، اباعن جد اسلاف ) . ( 2 ) ضا ، گماشتن و . ( 3 ) عاطفت . ( 4 ) هذب . ( 5 ) سا . ( 6 ) ضا ، و مثالى . ( 7 ) هيچ . ( 8 ) مطلع . ( 9 ) اين . ( 10 ) اين . ( 11 ) سا . ( 12 ) آمده . ( 13 ) يافت . ( 14 ) و دل را . ( 15 ) سا . ( 16 ) فرحى . ( 17 ) ببهجتى . ( 18 ) غرض . ( 19 ) نبودم . ( 20 ) نگذاشته‌ام . ( 21 ) تواند . ( 22 ) وضيع ( ظ ، و صنيع ) .